محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
266
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
پليته - [ به وزن و معنى فتيله ] چراغ كه به عربى ذباله « 1 » و فتيله خوانند . پروانه - بهر دو معنى « 21 » معروف و همان پروانك مرقوم . مثال اين معنى حكيم خاقانى فرمايد : بيت عادل غضنفرى تو و پروانهء تو من * پروانه در پناه غضنفر نكوترست پايزه - [ بكسر ياى حطى و فتح راى تازى « 2 » ] حكمى « 3 » بود كه ملوك به كسى دهند كه همه كس اطاعت او كنند و مخالفت نورزند « 22 » . مثالش نزارى قهستانى گويد : بيت ايلچى آمده و خلعت خان آورده * يرلغ و پايزه از حكم غزان آورده و در فرهنگ بمعنى علم آورده و همين بيت مثال آورده « 4 » . اما در هيچ نسخ بمعنى علم نيامده . پذيره - استقبال باشد . مثالش شهنامه : بيت پذيره شدن را جبيره « 23 » شدند * سپاه و سپهبد پذيره شدند و استاد عنصرى نيز فرمايد : بيت سؤال رفتى پيش عطا پذيره ، كنون * همى عطاى تو آيد پذيره پيش سؤال و در نسخهء ميرزا بمعنى قبول امر كسى نيز آمده « 24 » . پله - [ بكسر با و فتح لام « 5 » ] درخت بيدى كه برگش پنجه را ماند . مثالش قران السعدين « 6 » : شعر پنجه گشادست درخت پله * راست به خون ناخن شير يله و نيز پايهء نردبان باشد مثال اين معنى فلكى شروانى گويد : بيت مالك مملكت ستان * بارگهش در امان بام دراز نردبان * چرخ فروترين پله و به اين معنى بتشديد لام نيز آيد و در نسخهء محمد هندو شاه مسطورست كه پله [ بفتح با و تشديد لام ] پايهء نردبان باشد و [ بكسر با ] كفهء ترازو . مثال معنى اخير شمس فخرى گويد : شعر ز جود و بخشش او باز گردد * ززر پر كرده كيل و صاع و پله و [ بفتحتين و تخفيف لام ] شير حيوان نوزائيده باشد كه اول بار دوشند و فله نيز گويند و به عربى لبا خوانند « 25 » . پرسه - [ به وزن سرفه ] بمعنى پرسش و عيادت باشد . ابو القاسم مفخرى گويد : بيت صحت ار خواهى درين دير كهن * خستگان بينوا را پرسه كن پخلوچه - [ بجيم فارسى به وزن اشنوشه ] دغدغه باشد يعنى آنكه زير بغل بخارند كه باعث خندهء بىاختيار شود و در فرهنگ پخليچه « 7 » [ بلام و
--> ( 1 ) « س » : ذبانه ؛ « ب » : ذوباله . ( متن از « ن » است ) . ( 2 ) « س » : راى زنازى . ( 3 ) « س » : حكيمى . ( 4 ) چهار كلمهء اخير از « ب » است . ( 5 ) كلمه از « ب » است . ( 6 ) « ب » : . . . السعدين گويد . ( 7 ) « س » : پخلچه . ( 21 ) بمعنى فراشه و بمعنى جانورى كه پيشاپيش شير حركت كند و وحوش را از آمدن وى بياگاهاند . ( 22 ) پايزه به زبان مغولى سكهاى از زر يا سيم يا چوب است كه بر حسب مراتب مأموران صور مختلفه مانند سر شير و غيره بر آن نقش مىشد و پايزهء سر شير از همهء پايزهها برتر بود و بامراء كلان داده مىشد . چون خانان مغول كسى را بمأموريتى مىفرستادند به قدر مرتبت وى يكى از انواع پايزه را در حضور خود سكه مىزدند و به دو مىسپردند - پايزه دادن يعنى ، فرمان دادن مثال دادن . ( 23 ) جبيره ، گرد آمدن مردم براى كارى . ( 24 ) در برهان بمعنى راهگذر هم هست . ( 25 ) در برهان بمعنى : بضاعت قليل و اندك . موى اطراف سر و چوبى كه ريسمان بر كمر آن بندند و در كشاكش آرند تا آوازى از آن ظاهر گردد و ابريشم و آنچه كرم ابريشم بر خود تنيده باشد و الك دولك و بمعنى درجه و مرتبه نيز هست .